موسم حج فرا می رسد و دلمان هوای مکه و مدینه می کند کاش برسیم دلم در مدینه جای گرفته است چه کنیم....
به نام خدای کعبه
خدای کعبه، خدای زیبای من، برای تو می نویسم .... برای تو که به عمق تمام داشته ها و نداشته هایم دوستت دارم .... خدایا برای تو می نویسم، از دلتنگی ها، خستگی ها، دلزدگی های این دنیای دنی، برای تو می نویسم ....
یادت می آید خدا؟؟؟ .... یادت می آید چگونه دعوتم کردی؟ یادت می آید آن صبح دل انگیزی که انگار ناخود آگاه چیزی به دلم برات شده بود .... حسی بین خوف و رجا ! بین عشق و امید .... لحظات دل پذیری که هنوز هم با یاد آوری آنها، انگار خونی تازه به رگان خشکیده قلب و روحم می دود....
آری، دعوتم کردی، بی آنکه لایق دیدارت باشم، به دیدنت دعوتم کردی .... گفتی بیا .... گفتی گر " گبر و بت پرستی باز آی" ، گفتی توبه ام را پذیرفته ای .... گفتی با تمام بدی هایم، بخشیده ای مرا، گفتی بیا .... گفتی التماس هایم را دیده ای .... گفتی صدای قلبم را شنیده ای .... گفتی خستگی هایم را نظاره کرده ای .... گفتی بیا ....
چه قدر لحظات زیبایی بود، خواستم با تمام وجود در کالبدم حبسشان کنم، اما نشد.... چه قدر لحظات سختی بود لحظات انتظار و اضطراب .... و آخر به سر آمد .... تنهای تنها آمدم .... آمدم به توکل وجودت، به توکل نام زیبایت .... آمدم!
مدینه، مدینه، مدینه .... آه، که هنوز هم پس از مدتها دوری، جگرم از غربت مدینه آتش می گیرد .... چه قدر زیبا بود .... چه قدر خواستنی بود .... خدایا دلم دوباره مدینه می خواهد .... دلم دوباره نیمه شب هایی را می خواهد که برای ملاقاتت سر از پا نمی شناختم .... عاشقانه به سویت می دویدم .... گویی " همه سر چشم شده بودم و خیره به دنبال تو می گشتم" ....چه قدر دلم برای آن لحظات تنگ شده است .... خدایا دلم دوباره مدینه می خواهد .... دلم دوباره " روضه" می خواهد .... دلم ستون توبه می خواهد .... خدایا دلم دوباره به حلقه های بقیع گره خورده است .... خدایا دلم در مدینه جا مانده است .... خدایا، دوباره دل بی کینه ام را می خواهم .... خدایا! گم شده ام در این دنیا .... خدایا دلم دوباره هوای تو را کرده است ..... دوباره دلم برای لحظات پر اضطراب مسجد الحرام، برای سعی صفا و مروه، برای طواف نسا، برای مقام والای ابراهیم و حجر زیبای اسماعیل تنگ شده است .... خدایا دلم برای جای قدمهای فاطمه (س) و علی (ع) تنگ شده است .... دلم برای خانه سیاه پوش زیبایت تنگ شده است .... دلم برای لحظاتی که در ردیف دوم مسجدالحرام، چشم در چشم ناودان طلا، عاشقانه می بوسیدمت تنگ شده است .... دلم هوای مدینه کرده است .... هوای مکه دلم را دیوانه کرده است....
خدای من! دوباره بخوان مرا .... مهربانم! گم شده ام .... دلم دارد از دست می رود .... کاری کن .... کاری کن .... چشمانم امانم را بریده اند .... بزرگم! کاری کن ....
خدای مهربان من! احساسم در وجودم یخ زده است، خدایا روحم دستان گرما بخش مهربانت را می خواهد .... بخشنده من! دوباره در آغوش رحمتت بگیر مرا، خدایا در کوچه پس کوچه های این زندگی زمینی گم شده ام، دوباره قطب نمای زندگیم باش، خدایا! احساس جدا شدن دستانم از دستانت، حتی یک آن، دیوانه ام می کند .... خالق من! چه شده است مرا؟ .... چرا دیگر عاشقانه جوابم را نمی دهی؟ عزیزم! تو همان خدایی ... اما من .... اما من .... اما من عوض شده ام .... بد شده ام،با گناه زشت شده ام .... مرا ببخش .....
خدایا! نکند از چشمان زیبایت به دور افتاده ام .... نکند بگویی دیگر نمی خواهی گنهکاری چون مرا .... نکند جزئی از آنان شده ام که رهایشان کرده ای تا به قیامت .... نکند آن قدر بنده بدی شده ام که لیاقت بخشیده شدن ندارم .... خالق بال پروانه! من حقیرم، من ناتوانم، من بدم، من فراموشکارم، من انسانم .... اما تو .... تو بزرگی، تو قادری، تو خوبی، تو بخشنده ای، تو خدایی!
تو را به بزرگیت، به زیبایی ات، به هزار و یک نام والایت، تو را به بانوی یاس، تو را به عطر خوش احساس، تو را به چشمان خسته علی(ع)، تو را به دل شکسته و تشنه مولا ... قسم! رهایم نکن.....
ببین، ببین چگونه در این کویر بی آب و علف دست و پا می زنم، ببین در این خشکی احساس چه تمنایی می کنم، ببین دستان خالیم را، ببین چشمهای بارانیم را ....
مرا ببخش، یاریم کن، یاریم کن، یاریم کن.....منبع : لبیک
