موسم حج فرا می رسد و دلمان هوای مکه و مدینه می کند کاش برسیم دلم در مدینه جای گرفته است چه کنیم....

به نام خدای کعبه
خدای کعبه، خدای زیبای من، برای تو می نویسم .... برای تو که به عمق تمام داشته ها و نداشته هایم دوستت دارم .... خدایا برای تو می نویسم، از دلتنگی ها، خستگی ها، دلزدگی های این دنیای دنی، برای تو می نویسم ....
یادت می آید خدا؟؟؟ .... یادت می آید چگونه دعوتم کردی؟ یادت می آید آن صبح دل انگیزی که انگار ناخود آگاه چیزی به دلم برات شده بود .... حسی بین خوف و رجا ! بین عشق و امید .... لحظات دل پذیری که هنوز هم با یاد آوری آنها، انگار خونی تازه به رگان خشکیده قلب و روحم می دود....
آری، دعوتم کردی، بی آنکه لایق دیدارت باشم، به دیدنت دعوتم کردی .... گفتی بیا .... گفتی گر " گبر و بت پرستی باز آی" ، گفتی توبه ام را پذیرفته ای .... گفتی با تمام بدی هایم، بخشیده ای مرا، گفتی بیا .... گفتی التماس هایم را دیده ای .... گفتی صدای قلبم را شنیده ای .... گفتی خستگی هایم را نظاره کرده ای .... گفتی بیا ....
چه قدر لحظات زیبایی بود، خواستم با تمام وجود در کالبدم حبسشان کنم، اما نشد.... چه قدر لحظات سختی بود لحظات انتظار و اضطراب .... و آخر به سر آمد .... تنهای تنها آمدم .... آمدم به توکل وجودت، به توکل نام زیبایت .... آمدم!
مدینه، مدینه، مدینه .... آه، که هنوز هم پس از مدتها دوری، جگرم از غربت مدینه آتش می گیرد .... چه قدر زیبا بود .... چه قدر خواستنی بود .... خدایا دلم دوباره مدینه می خواهد .... دلم دوباره نیمه شب هایی را می خواهد که برای ملاقاتت سر از پا نمی شناختم .... عاشقانه به سویت می دویدم .... گویی " همه سر چشم شده بودم و خیره به دنبال تو می گشتم" ....چه قدر دلم برای آن لحظات تنگ شده است .... خدایا دلم دوباره مدینه می خواهد .... دلم دوباره " روضه" می خواهد .... دلم ستون توبه می خواهد .... خدایا دلم دوباره به حلقه های بقیع گره خورده است .... خدایا دلم در مدینه جا مانده است .... خدایا، دوباره دل بی کینه ام را می خواهم .... خدایا! گم شده ام در این دنیا .... خدایا دلم دوباره هوای تو را کرده است ..... دوباره دلم برای لحظات پر اضطراب مسجد الحرام، برای سعی صفا و مروه، برای طواف نسا، برای مقام والای ابراهیم و حجر زیبای اسماعیل تنگ شده است .... خدایا دلم برای جای قدمهای فاطمه (س) و علی (ع) تنگ شده است .... دلم برای خانه سیاه پوش زیبایت تنگ شده است .... دلم برای لحظاتی که در ردیف دوم مسجدالحرام، چشم در چشم ناودان طلا، عاشقانه می بوسیدمت تنگ شده است .... دلم هوای مدینه کرده است .... هوای مکه دلم را دیوانه کرده است....
خدای من! دوباره بخوان مرا .... مهربانم! گم شده ام .... دلم دارد از دست می رود .... کاری کن .... کاری کن .... چشمانم امانم را بریده اند .... بزرگم! کاری کن ....
خدای مهربان من! احساسم در وجودم یخ زده است، خدایا روحم دستان گرما بخش مهربانت را می خواهد .... بخشنده من! دوباره در آغوش رحمتت بگیر مرا، خدایا در کوچه پس کوچه های این زندگی زمینی گم شده ام، دوباره قطب نمای زندگیم باش، خدایا! احساس جدا شدن دستانم از دستانت، حتی یک آن، دیوانه ام می کند .... خالق من! چه شده است مرا؟ .... چرا دیگر عاشقانه جوابم را نمی دهی؟ عزیزم! تو همان خدایی ... اما من .... اما من .... اما من عوض شده ام .... بد شده ام،با گناه زشت شده ام .... مرا ببخش .....
خدایا! نکند از چشمان زیبایت به دور افتاده ام .... نکند بگویی دیگر نمی خواهی گنهکاری چون مرا .... نکند جزئی از آنان شده ام که رهایشان کرده ای تا به قیامت .... نکند آن قدر بنده بدی شده ام که لیاقت بخشیده شدن ندارم .... خالق بال پروانه! من حقیرم، من ناتوانم، من بدم، من فراموشکارم، من انسانم .... اما تو .... تو بزرگی، تو قادری، تو خوبی، تو بخشنده ای، تو خدایی!
تو را به بزرگیت، به زیبایی ات، به هزار و یک نام والایت، تو را به بانوی یاس، تو را به عطر خوش احساس، تو را به چشمان خسته علی(ع)، تو را به دل شکسته و تشنه مولا ... قسم! رهایم نکن.....
ببین، ببین چگونه در این کویر بی آب و علف دست و پا می زنم، ببین در این خشکی احساس چه تمنایی  می کنم، ببین دستان خالیم را، ببین چشمهای بارانیم را ....
مرا ببخش، یاریم کن، یاریم کن، یاریم کن.....منبع : لبیک

 

داستان توهین به ساحت مقدس پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله) و وظیفه ما

داستان فیلم توهین به پیامبر اکرم(ص)

0f3f82699a01275fefb0f718b36fe82f داستان فیلم توهین به پیامبر اکرم(ص)

یک فعال صهیونیست مقیم آمریکا با همکاری تعدادی از قبطیان مصری مهاجر در این کشور و «تری جونز» کشیش دیوانه آمریکایی اقدام به ساخت فیلمی شرم آور در توهین به پیامبر اکرم(ص) و دین اسلام کردند.

به گزارش قدس انلاین به نقل از ابنا

این فیلم موهن که با دو نام “برائت از مسلمانان” و “زندگی محمد[ص] رسول اسلام” معرفی شده یک فیلم آماتوری به کارگردانی «سام باسیل» است و حاوی صحنه‌ها و توهین‌هایی به پیامبر اکرم(ص) است که زبان از بیان آنها شرم می‌کند.

این فیلم پیش از این تنها یک بار در سالنی در هالیوود به شکل خصوصی نمایش داده شد و قرار بود در سالگرد حادثه ۱۱ سپتامبر در کلیسای تری جونز (کشیش سفیه) به نمایش درآید؛ اما این نمایش لغو شد.

این کشیش طبق اعلام قبلی، حرکت موهن دیگری به نام «محاکمه مردمی محمد[ص]» برگزار کرد و به زعم خود آن حضرت را محاکمه نمود. قرار بود این فیلم در کنار این محاکمه نمایش داده شود.

اما علیرغم لغو پخش رسمی فیلم موهن، بخش‌هایی از این فیلم در فضای مجازی منتشر گردید و چون این کار از سوی قبطیان مهاجر مصری انجام شد، نخستین واکنش‌ها از مصر علیه این اقدام برخاست و سپس به لیبی، یمن و دیگر کشورها کشیده شد.

شخصیت‏های مسلمان، مسیحی، قبطی ساخت این فیلم را محکوم کردند؛ اما مسلمانان خشمگین در مصر و لیبی، با حمله به نمایندگی های سیاسی آمریکا در “قاهره” و “بنغازی”، سفیر آمریکا در لیبی را کشتند.

دولت آمریکا که اینک با خشم مسلمانان بیدارشده مواجه شده است تلاش می‏کند خود را از این اقدام موهن بری کند؛ اما آیا می‏توان باور کرد که ساخت فیلمی با سرمایه هنگفت ۵ میلیون دلاری و نیز اقدامات مستمر کشیش دیوانه بدون اطلاع و رضایت مقامات کاخ سفید انجام شده باشد؟

زمان این فیلم ۲ ساعت است اما بخش هایی چند دقیقه ای از آن (به زبان انگلیسی و نیز با دوبله به زبان مصری محلی) بر روی شبکه ویدئویی “یوتیوب” (وابسته به آمریکا) منتشر گردیده و با وجود اعتراضات تا این لحظه حذف نشده است. این در حالی است که این شبکه مدعی است فیلمهایی که موجب خشونت شود یا توهین به احساسات عمومی باشد را منتشر نمی‏کند.

داستان فیلم

این فیلم با صحنه‌هایی از حملات گروه‌های تندرو به یک داروخانه مربوط به پزشکی قبطی در مصر آغاز می‏شود. در این صحنه چند مسلمان با محاسن بلند با چوب و چماق به داروخانه این پزشک حمله می‏کنند و با حمله ناجوانمردانه به همسر وی، مغازه اش را ویران می کنند؛ اما پلیس مصر تنها نظاره گر این حادثه است.

فیلم پس از این بخش، به حیات پیامبر اعظم(ص) در صدر اسلام منتقل می‌شود و با پخش صحنه های مبتذل (که از بیان آنها معذوریم)، علاوه بر توهین به پیامبر اکرم(ص)، دین اسلام به عنوان “سرطان” و مسلمانان را افرادی خشن، عقب مانده و طرفدار خونریزی نشان می دهد.

گذشته از صحنه‏های سخیفی که ارزش بیان ندارد، یکی از شیطنتهای فیلم آن است که مسلمانان را افرادی شکنجه‏گر معرفی کرده است و در صحنه ای از فیلم یک زن سالخورده به نحو عجیبی شکنجه می شود؛ در حالی که در تاریخ اسلام چنین چیزی مشاهده نمی شود. در واقع، در این فیلم بسیاری از جنایت‏هایی که نظامیان آمریکایی، اسرائیلی و غربی در سال‏های اخیر در حق مردم فلسطین، عراق و افغانستان انجام داده و در “گوانتانامو” و “ابوغریب” مرتکب شده اند را بی‏شرمانه به اسلام و مسلمانان نسبت می‏دهد.

روزنامه وال استریت ژورنال در توصیف این فیلم نوشت: فیلم “برائت از مسلمانان” یک فیلم سیاسی و نه مذهبی است و در آن از اسلام به عنوان سرطان یاد شده است.

سام باسیل کیست؟

سام باسیل یک شهروند اسرائیلی ـ آمریکایی ایالات متحده است. وی یک مشاور املاک و مدیر شرکت‏های ساخمانی است که در کالیفرنیای جنوبی زندگی می‌کند و دشمن قسم‌خورده اسلام است. علیرغم عدم انتشار هیچ تصویری از وی، او یک شخص حقیقی است و سنی بین ۵۲ تا ۵۶ سال دارد. (یعنی سام باسیل، یک نام مستعار نیست).

باسیل از سه شنبه (۱۱ سپتامبر ۲۰۱۲ ـ ۲۱ شهریور ۱۳۹۱) که با روزنامه صهیونیستی “هاآرتص” و روزنامه آمریکایی “وال ستریت ژورنال” مصاحبه کرد ناپدید شد و از مکان اختفای وی اطلاعی در دست نیست.

وی به روزنامه ” وال استریت ژورنال” گفت: “برای این فیلم ۵ میلیون دلار از یکصد صهیونیست اعانه جمع آوری شده است. این فیلم با استفاده از ۵۹ بازیگر و تیمی ۴۵ نفره در پشت صحنه، به مدت سه ماه در اواسط سال گذشته میلادی در کالیفرنیا تولید شد”.

اما با وجود این هزینه هنگفت، کیفیت فیلم بسیار پایین و دکورها و صحنه‏ها بسیار آماتوری و پیش پا افتاده است.

آشنایی با حامیان فیلم

گروه موسوم به «قبطیان مهاجر»: دکتر عصمت زقلمة از شخصیت‏های قبطی مهاجر و ساکن در آمریکا، در سال گذشته میلادی با ادعای اینکه مسیحیان قبطی مصر در معرض ظلم و قتل هستند “حکومت قبطی در تبعید” را تشکیل داد و خود را رییس آن اعلام کرد. دیگر مقامات این دولت خودخوانده «مستشار موریس صادق» مدیر اجرایی، «مهندس نبیل بسادة» دبیرکل و «مهندس إیلیا باسیلی» هماهنگ کننده بین المللی آن هستند.

اما رهبران قبطی مقیم مصر، با رد تشکیل این دولت، اعلام کردند که زقلمة و موریس را نماینده خود نمی دانند.

«تری جونز» (به انگلیسی: Terry Jones): کشیش یک کلیسای کوچکی در ایالت فلوریدا است. وی جایگاهی در بین مسیحیان آمریکا ندارد و در کلیسای محلی او تنها حدود ۲۰ و حداکثر ۵۰ نفر حاضر می‏شوند. وی از ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱ تاکنون به همراه همسرش در کلیسایی کوچک در شهر “گینسویل” حمله علیه جهان اسلام را آغاز کردند. جونز در نهمین سالگرد حملات یازده سپتامبر خواستار برگزاری مراسم قرآن سوزی شد و سرانجام پس از غائله‏های رسانه‏ای فراوان و کسب شهرت منفی جهانی، در روز ۲۰ مارس ۲۰۱۱ این کار موهن را انجام داد. عواقب این کار ابلهانه وی گریبانگیر آمریکائیان مقیم کشورهای اسلامی و کارکنان سازمان ملل شد؛ و فقط در “مزار شریف” افغانستان دست کم ۱۲ نفر از نیروهای سازمان ملل کشته شدند. تری جونز از سوی رهبران دینی مسیحیت نیز مردود است و علاوه بر محکومیت رسمی وی از سوی “واتیکان” روحانیون مختلف مسیحی نیز کار وی را نفی کرده‏اند. رهبران دینی شهر دیربورن نیز با موضع‌گیری در برابر این تصمیم ضددینی تری جونز اعلام کرده بودند که مقابل مرکز اسلامی دیربورن گرد هم خواهند آمد تا اعلام کنند مخالف اهانت به احساسات اقلیت‌های مسلمان هستند. وی پس از آنکه با سوءاستفاده از غائله سوزاندن قرآن در دو سال گذشته، از یک کشیش روستایی به یک چهره جهانی تبدیل شد پارسال نیز تبلیغات شدیدی را آغاز و سرانجام نسخه ای از قرآن را به آتش کشید. او امسال نیز نمایش مضحک “محاکمه مردمی پیامبر(ص)” را به راه انداخت.

..........................................................................................................................................

واکنون وظیفه ما چیست؟

محکوم نمودن ،تجمع اعتراض آمیز،بیانیه و امضای طومار گرچه لازم می باشد ولی از قشر دانشگاهی انتظار می رود علاوه برآن با تبلیغ سیره نبوی، ترویج فرهنگ محمدی و معرفی ابعادزندگی و شخصیت الهی وهمه جانبه پیام آور رحمت و محبت در قالب فضای مجازی(سایت و...)،پژوهش ها و تحقیقات علمی ونشر آن،بیان داستان های آموزنده ادبی،نوشتن نمایشنامه های جذاب و ساخت نمایش و فیلم های نبوی به تبیین واقعیتها پرداخته این تهدید دشمن را تبدیل به فرصت نموده و پیامبر خاتم را بهترین و نیکوترین الگو و اسوه همه انسانها معرفی نمایندچرا که لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه.به امید تلاش همیشگی در جهت نهادینه ساختن دین مبین اسلام و فراهم نمودن ظهور منجی عالم بشریت همنام پیامبر اکرم (ص) مهدی موعود(عجل الله تعالی فرجه الشریف).انشاءالله.


داستانهای کوتاه اما آموزنده

لطفا پس ازهرداستان اندکی تامل بفرمایید.بسیار ممنون وسپاسگزارم

استاد مي‌پرسد:«آیا شیطان وجود داره؟ آیا خدا شیطان رو خلق کرده؟».
شاگردی با قاطعیت پاسخ مي‌دهد:«بله او خلق کرده.».
استاد مي‌گويد:«مطابق قانون(کردار ما  نمایانگر ماست.)، خدا نیز شیطان است.».
دانشجو مي‌پرسد:«استاد! سرما وجود داره؟».
پاسخ مي‌دهد:«البته! تا کنون حس نکرده‌ای؟.».
دانشجويان مي‌خندند. مرد جوان مي‌گويد:«در واقع نبود گرما را سرما مي‌ناميم؛ درسته؟». استاد تأييد مي‌كند.
دانشجو مي‌پرسد:«استاد! تاریکی وجود داره؟».
استاد مي‌گويد:«البته!».
مي‌گويد:«بازم اشتباه کردین؛ تاریکی در حقیقت نبود نوره. نور رو مي‌شه آزمایش کرد اما تاریکی رو نمی‌شه.».
مي‌پرسد:«استاد! شیطان وجود داره؟».
پاسخ مي‌دهد:«البته!».
دانشجو مي‌گويد:«هر جا خدا حاكم باشه شيطون نيست؛ هر جا نباشه هست.».
دانشجو آلبرت انيشتن است. 
*
.................................................................................................................................. 
 فتحعلي شاه به ميرزاي قمي پيام مي‌دهد که مي‌خواهد دخترش را به ازدواج پسر ميرزا در آورد. ميرزا دعا مي‌كند:«خدايا! اگر اين ازدواج به صلاح آخرت ما نيست، جان پسرم را بگير!».
دعايش مستجاب مي‌شود و پسر قبل از ازدواج، مي‌ميرد.
.......................................................................................................................................

آن دو مريد، ذوق زده وارد مي‌شوند و مي‌گويند:«آقاي شاهرودي اين ماه پول براي شهريه دادن نداره.».
اشك آيت الله سيد عبد الهادي شيرازي جاري مي‌شود. به پسرش دستور مي‌دهد:«ببين چقدر پول داريم؛ ببر برسان به آيت الله العظمي شاهرودي!».
آن دو مي‌فهمند كه شيطان با آنها چه كرده است.
*
تنها آن زن عفيفه توانست روي تخته پاره‌اي خود را به ساحل برساند. مردي قصد تعرض به او كرد. زن به خدا پناه برد. گفت:«از خدا بترس!».
- تو از خدا مي‌ترسي؟
- آري!
- يعني تا به حال از اين كارها نكرده‌اي!
- نه به خدا قسم!
مرد منقلب شد. گفت:«من به ترسيدن از خدا اولي هستم كه عمري نافرماني كرده‌ام!».

...........................................................................................................................................

يك سال در ميان حج مي‌كند. دارد مي‌رود بازار براي تداركات سفر. زني را مي‌بيند كه مرغي مرده پَر مي‌كند. مي‌گويد:«ميتة حرام است.».
مي‌گويد:«مضطرم با چهار بچه‌ي گرسنه.».
مرد تكان مي‌خورد. همه پول حجش را مي‌ريزد در دامن زن و مي‌رود.
حجاج برمي‌گردند. مي‌رود استقبال. همه به او زيارت قبول مي‌گويند و خاطراتشان را با او در مكه و مدينه به يادش مي‌آورند. تعجب مي‌كند. شب پيامبر خدا به خوابش مي‌آيد:«آن زن علويه بود. همان لحظه كه تو او را شاد كردي از خدا خواستم زيارت مقبول برايت بنويسد.».
*........................................................................................................................................
وزير دربار هارون است؛ به اذن موسي ابن جعفر عليه السلام. در سفر حج مي‌رود مدينه خدمت موسي ابن جعفر عليه السلام. اجازه ورود نمي‌دهند و عذرش را مي‌خواهند.
روز دوم بيرون خانه امام را ملاقات مي‌كند. مي‌پرسد:«يابن رسول الله! مشكلي داشته‌ام؟».
مي‌فرمايد:«آري! به آن ساربان اجازه ملاقات ندادي؛ خدا سعي‌ات را قبول نكرد. حجت قبول نيست مگر رضايت او را به دست آوري.».
.........................................................................................................................................
صداي آواز و ساز تا كوچه مي‌آيد. موسي ابن جعفر(عليه السلام) در مي‌زند. كنيز در باز مي‌كند. امام مي‌پرسد:«صاحب اين خانه بنده است يا آزاد؟».
مي‌گويد:«آزاد.» .
 امام مي‌فرمايد:«اگر بنده بود از مولاي خود مي‌ترسید.».
بُشر مي‌پرسد:«چرا دیر آمدي؟».
کنیز داستان را مي‌گويد.
بشر مي‌پرسد:«حرف آخرش چه بود؟».
گفت:«گفت:اگر آزاد نبود به مولايش چنین گستاخ نبود.».
تكان مي‌خورد. تا خانه موسي ابن جعفر(ع) مي‌دود. توبه مي‌كند. مي‌شود بنده خدا.
*.......................................................................................................................................
وقت گذشته و چيزي نيافته‌اند. روز نيمه شعبان نبايد دست خالي بر گردند. دلگيرند. مهدي فاطمه را صدا مي‌كنند. دسته‌اي شقايق مي‌بينند. مي‌دوند. بر پيشاني شهيدي روئيده‌اند. خاك‌ها را ... . شهيد: مهدي - منتظر - قائم
*.........................................................................................................................................

همه حقوقش را به فقرا مي‌دهد. از دسترنج خود زندگي مي‌كند. يك عبا دارد كه نيمش فرش است و نيمش روانداز. خانه ندارد. از سايه درخت‌ها و ديوارها استفاده مي‌كند.
من هم سلمانم. فارسي حرف مي‌زنم. كاش عالم مال من بود.
*

استاندار مدائن است اما براي تأمين معاش، جلد خرما مي‌فروشد. سيل در مدائن مي‌افتد. زودتر از همه آفتابه و سفره‌اش را برمي‌دارد و مي‌رود روي تپه. مي‌گويد:«خداترسان سبكبارند.».
يا علىّ، نجى المخفون و هلك المثقلون‏
*

بياباني است. از راه مي‌رسد. پيرمردي نشسته رو به روي پيامبر. او را كنار مي‌زند و مي‌نشيند جايش. چشم پيامبر(ص) از غضب سرخ مي‌شود. مي‌فرمايد:
«جاي كسي را گرفتي كه جبرئيل هر وقت مي‌آيد از جانب خدا براي او سلام دارد. او سلمان است.».
 

آمده است ملاقات بيمار. سلمان را گريان مي‌بيند. تسلايش مي‌دهد.
مي‌گويد:«از مرگ نمي‌ترسم. به سفارش پيامبر (صلي الله عليه و آله) عمل نكردم. اين‌همه مال جمع كردم. چطور جواب بدم؟».
يك ديگ و طشت و آفتابه و سفره همه دارايي اوست.

*.......................................................................................................................................

خانم گوهرشاد، دستور مي‌دهد از محل آوردن مصالح تا مسجد برای حیوانات باربر ظرف‌های آب و علف بگذارند؛ مبادا حیوانی گرسنه و تشنه بار بکشد. از زدن حیوانات پرهیز کنند و ... .
جوان كارگر از اين‌همه عاطفه متحير مي‌شود. عشق گوهرشاد بيمارش مي‌كند. خانم خبر مي‌شود. مي‌رود عيادتش.
مي‌گويد:«وقتی از همسرم جدا شدم باهاش ازدواج می کنم به شرطي كه چهل شبانه روز در محراب این مسجد نیمه کاره عبادت کنه.».
با چند روز عبادت عاشق خالق او مي‌شود و به گوهرشاد بي‌اعتنا.

*.......................................................................................................................................

صداي دزدان شنيد. كيسه زر برداشت تا در صحرا پنهان كند. از خيمه تا دوردست رفت. چشمش به مردي افتاد جلو خيمه‌اي؛ با لباسي مندرس، كلاهي از پشم، و تسبيحي بر گردن. او را زاهدي پنداشت. خواست امانتش را بپذيرد. گفت:«بگذار توي چادر و برو!».

پاسي گذشت. فضيل به خود آمد:«او به فضيل راهزن اعتماد كرد؛ چه شقي‌ام من كه به خداي ارحم الراحمين اعتماد نكنم!».
وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى‏؛ و من هر كه را توبه كند، و ايمان آورد، و عمل صالح انجام دهد، سپس هدايت شود، مى‏آمرزم!
*........................................................................................................................................
پدرش رواني شده بود. او را در اتاق مي‌انداختند و در به رويش مي‌بستند تا بيرون نرود.
يك روز پسر از بيرون برگشت و ديد پدرش در حلقه عده‌اي بيكاره اسباب خنده شده است.
او را برد منزل. زنجير برداشت و شروع كرد به زدن. پدر زير زنجير او داد مي‌زد:«بزن پسرجان الهي زير قطار بري!».
سه روز بعد پسر ديوانه وار رفت روي راه آهن و منتظر ماند تا قطار رسيد. ساعتي بعد قطعات بدنش را جمع كردند.