لطفا پس ازهرداستان اندکی تامل بفرمایید.بسیار ممنون وسپاسگزارم

استاد مي‌پرسد:«آیا شیطان وجود داره؟ آیا خدا شیطان رو خلق کرده؟».
شاگردی با قاطعیت پاسخ مي‌دهد:«بله او خلق کرده.».
استاد مي‌گويد:«مطابق قانون(کردار ما  نمایانگر ماست.)، خدا نیز شیطان است.».
دانشجو مي‌پرسد:«استاد! سرما وجود داره؟».
پاسخ مي‌دهد:«البته! تا کنون حس نکرده‌ای؟.».
دانشجويان مي‌خندند. مرد جوان مي‌گويد:«در واقع نبود گرما را سرما مي‌ناميم؛ درسته؟». استاد تأييد مي‌كند.
دانشجو مي‌پرسد:«استاد! تاریکی وجود داره؟».
استاد مي‌گويد:«البته!».
مي‌گويد:«بازم اشتباه کردین؛ تاریکی در حقیقت نبود نوره. نور رو مي‌شه آزمایش کرد اما تاریکی رو نمی‌شه.».
مي‌پرسد:«استاد! شیطان وجود داره؟».
پاسخ مي‌دهد:«البته!».
دانشجو مي‌گويد:«هر جا خدا حاكم باشه شيطون نيست؛ هر جا نباشه هست.».
دانشجو آلبرت انيشتن است. 
*
.................................................................................................................................. 
 فتحعلي شاه به ميرزاي قمي پيام مي‌دهد که مي‌خواهد دخترش را به ازدواج پسر ميرزا در آورد. ميرزا دعا مي‌كند:«خدايا! اگر اين ازدواج به صلاح آخرت ما نيست، جان پسرم را بگير!».
دعايش مستجاب مي‌شود و پسر قبل از ازدواج، مي‌ميرد.
.......................................................................................................................................

آن دو مريد، ذوق زده وارد مي‌شوند و مي‌گويند:«آقاي شاهرودي اين ماه پول براي شهريه دادن نداره.».
اشك آيت الله سيد عبد الهادي شيرازي جاري مي‌شود. به پسرش دستور مي‌دهد:«ببين چقدر پول داريم؛ ببر برسان به آيت الله العظمي شاهرودي!».
آن دو مي‌فهمند كه شيطان با آنها چه كرده است.
*
تنها آن زن عفيفه توانست روي تخته پاره‌اي خود را به ساحل برساند. مردي قصد تعرض به او كرد. زن به خدا پناه برد. گفت:«از خدا بترس!».
- تو از خدا مي‌ترسي؟
- آري!
- يعني تا به حال از اين كارها نكرده‌اي!
- نه به خدا قسم!
مرد منقلب شد. گفت:«من به ترسيدن از خدا اولي هستم كه عمري نافرماني كرده‌ام!».

...........................................................................................................................................

يك سال در ميان حج مي‌كند. دارد مي‌رود بازار براي تداركات سفر. زني را مي‌بيند كه مرغي مرده پَر مي‌كند. مي‌گويد:«ميتة حرام است.».
مي‌گويد:«مضطرم با چهار بچه‌ي گرسنه.».
مرد تكان مي‌خورد. همه پول حجش را مي‌ريزد در دامن زن و مي‌رود.
حجاج برمي‌گردند. مي‌رود استقبال. همه به او زيارت قبول مي‌گويند و خاطراتشان را با او در مكه و مدينه به يادش مي‌آورند. تعجب مي‌كند. شب پيامبر خدا به خوابش مي‌آيد:«آن زن علويه بود. همان لحظه كه تو او را شاد كردي از خدا خواستم زيارت مقبول برايت بنويسد.».
*........................................................................................................................................
وزير دربار هارون است؛ به اذن موسي ابن جعفر عليه السلام. در سفر حج مي‌رود مدينه خدمت موسي ابن جعفر عليه السلام. اجازه ورود نمي‌دهند و عذرش را مي‌خواهند.
روز دوم بيرون خانه امام را ملاقات مي‌كند. مي‌پرسد:«يابن رسول الله! مشكلي داشته‌ام؟».
مي‌فرمايد:«آري! به آن ساربان اجازه ملاقات ندادي؛ خدا سعي‌ات را قبول نكرد. حجت قبول نيست مگر رضايت او را به دست آوري.».
.........................................................................................................................................
صداي آواز و ساز تا كوچه مي‌آيد. موسي ابن جعفر(عليه السلام) در مي‌زند. كنيز در باز مي‌كند. امام مي‌پرسد:«صاحب اين خانه بنده است يا آزاد؟».
مي‌گويد:«آزاد.» .
 امام مي‌فرمايد:«اگر بنده بود از مولاي خود مي‌ترسید.».
بُشر مي‌پرسد:«چرا دیر آمدي؟».
کنیز داستان را مي‌گويد.
بشر مي‌پرسد:«حرف آخرش چه بود؟».
گفت:«گفت:اگر آزاد نبود به مولايش چنین گستاخ نبود.».
تكان مي‌خورد. تا خانه موسي ابن جعفر(ع) مي‌دود. توبه مي‌كند. مي‌شود بنده خدا.
*.......................................................................................................................................
وقت گذشته و چيزي نيافته‌اند. روز نيمه شعبان نبايد دست خالي بر گردند. دلگيرند. مهدي فاطمه را صدا مي‌كنند. دسته‌اي شقايق مي‌بينند. مي‌دوند. بر پيشاني شهيدي روئيده‌اند. خاك‌ها را ... . شهيد: مهدي - منتظر - قائم
*.........................................................................................................................................

همه حقوقش را به فقرا مي‌دهد. از دسترنج خود زندگي مي‌كند. يك عبا دارد كه نيمش فرش است و نيمش روانداز. خانه ندارد. از سايه درخت‌ها و ديوارها استفاده مي‌كند.
من هم سلمانم. فارسي حرف مي‌زنم. كاش عالم مال من بود.
*

استاندار مدائن است اما براي تأمين معاش، جلد خرما مي‌فروشد. سيل در مدائن مي‌افتد. زودتر از همه آفتابه و سفره‌اش را برمي‌دارد و مي‌رود روي تپه. مي‌گويد:«خداترسان سبكبارند.».
يا علىّ، نجى المخفون و هلك المثقلون‏
*

بياباني است. از راه مي‌رسد. پيرمردي نشسته رو به روي پيامبر. او را كنار مي‌زند و مي‌نشيند جايش. چشم پيامبر(ص) از غضب سرخ مي‌شود. مي‌فرمايد:
«جاي كسي را گرفتي كه جبرئيل هر وقت مي‌آيد از جانب خدا براي او سلام دارد. او سلمان است.».
 

آمده است ملاقات بيمار. سلمان را گريان مي‌بيند. تسلايش مي‌دهد.
مي‌گويد:«از مرگ نمي‌ترسم. به سفارش پيامبر (صلي الله عليه و آله) عمل نكردم. اين‌همه مال جمع كردم. چطور جواب بدم؟».
يك ديگ و طشت و آفتابه و سفره همه دارايي اوست.

*.......................................................................................................................................

خانم گوهرشاد، دستور مي‌دهد از محل آوردن مصالح تا مسجد برای حیوانات باربر ظرف‌های آب و علف بگذارند؛ مبادا حیوانی گرسنه و تشنه بار بکشد. از زدن حیوانات پرهیز کنند و ... .
جوان كارگر از اين‌همه عاطفه متحير مي‌شود. عشق گوهرشاد بيمارش مي‌كند. خانم خبر مي‌شود. مي‌رود عيادتش.
مي‌گويد:«وقتی از همسرم جدا شدم باهاش ازدواج می کنم به شرطي كه چهل شبانه روز در محراب این مسجد نیمه کاره عبادت کنه.».
با چند روز عبادت عاشق خالق او مي‌شود و به گوهرشاد بي‌اعتنا.

*.......................................................................................................................................

صداي دزدان شنيد. كيسه زر برداشت تا در صحرا پنهان كند. از خيمه تا دوردست رفت. چشمش به مردي افتاد جلو خيمه‌اي؛ با لباسي مندرس، كلاهي از پشم، و تسبيحي بر گردن. او را زاهدي پنداشت. خواست امانتش را بپذيرد. گفت:«بگذار توي چادر و برو!».

پاسي گذشت. فضيل به خود آمد:«او به فضيل راهزن اعتماد كرد؛ چه شقي‌ام من كه به خداي ارحم الراحمين اعتماد نكنم!».
وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى‏؛ و من هر كه را توبه كند، و ايمان آورد، و عمل صالح انجام دهد، سپس هدايت شود، مى‏آمرزم!
*........................................................................................................................................
پدرش رواني شده بود. او را در اتاق مي‌انداختند و در به رويش مي‌بستند تا بيرون نرود.
يك روز پسر از بيرون برگشت و ديد پدرش در حلقه عده‌اي بيكاره اسباب خنده شده است.
او را برد منزل. زنجير برداشت و شروع كرد به زدن. پدر زير زنجير او داد مي‌زد:«بزن پسرجان الهي زير قطار بري!».
سه روز بعد پسر ديوانه وار رفت روي راه آهن و منتظر ماند تا قطار رسيد. ساعتي بعد قطعات بدنش را جمع كردند.