خوندن این متن کمتر از 2 دقیقه وقت میگیره*
*بخون و لذت ببر*
***یاد من هم باش**....*
*اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه*
*گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه*
*گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم*
*گفت: من رفتني ام**!
**گفتم: يعني چي؟**
**گفت: دارم ميميرم*
*گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟*
*گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد**.*
*گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده*
*با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟*
*فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش*
*گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟*
*گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم*
*کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن*
*تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم*
*خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم*
*اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت*
*خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد*
*با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن*
*آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی*
*سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم*
*بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم*
*ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم*
*گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم*
*مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم*
*الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم*
*حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو*
*قبول ميکنه؟*
*گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون**
**واسه خدا عزيزه*
*آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت
داري؟*
*گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز**!!!*
*يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه**
**بيماريت چيه؟*
*گفت: بيمار نيستم**!
**گفتم: پس چي؟*
*گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن**:*
*نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي*
*مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد